خرید بک لینک
امروز امیرم رفت تبریز. برای من همیشه راهی کردنش سخت بوده. احساسی شبیه هایپرتنشنی که به رگ ها فشار می یاره، توی تنم جاری می شه. دیشب خیلی جدی گفت شاید بهتر باشه انصراف بدم. ناراحت شدم از این حرفش. بهش گفتم نگران نباش. اگه برنامه ت تغییر نکرد فوقش خونه رو تحویل می دیم و من می یام پیش تو. وقتی داشتم اینا رو می گفتم خودم هم می دونستم که به این آسونی نیست. شام نخورد و خیلی زود خوابید. آباژور رو روشن کردم و به صورتش نگاه کردم. خدایا من چقدر این مرد رو دوست دارم. چقدر دیدن چهره ی ناراحتش حالم رو بد می کنه. وقتی می رسونمش راه آهن، زمان می ایسته. قلب م می ایسته. انگار

برچسب: همه ی راه های انتقال ایدز,همه ی راه های افزایش قد,به نسیمی همه یراه,همه ی کتاب های سوم راهنمایی, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 6:37

مامان رفت. توی این چند روز یه عالمه حرف زدیم. از کجا؟از همه جا. کلی هم برام غذا و ترشی و مربا درست کرد که توی ماه های آخر بارداری بی غذا و ترشی و مربا نمونم و نزام! و چقدر فرق می کنه غذای دستپخت مامان با غذای دستپخت من. تازه مامان ها تنها آدم هایی هستن که فوت های کوزه گری شون رو صادقانه و مجانی به بچه هاشون یاد میدن ،ولی باز هم دستپخت خودشون یه چیز دیگه س. و چقدر خنده م می گیره از اینکه امسال منم مامان می شم . نمی دونم چرا ولی مثه شوخی می مونه . یعنی همه ی مامان ها همینجوری بودن اولش؟ احساس می کنم مثه مامانم نیستم . یعنی اگه اون مامانه پس من چی ام ؟ احساس می کنم ه

برچسب: مامان,مامان پز,مامان امید,مامان و من,مامانی,مامان به انگلیسی,مامان تولدت مبارک,مامان بهروز منو زد,مامان و معنی زندگی,مامان باز, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:55

تقریبن دو ماهی می شد که نرفته بودم مطب. شنبه که رفتم همه دورم جمع شدن. گفتن نسبت به دوماه قبل خیلی تیپیک شدی و الان دیگه کاملن شبیه خانمهای بارداری! :b بعدش حرف ها و توصیه ها شروع شد. یکی می گفت شکمت گرده پس حتمن دختره!!! اون یکی می گفت ورم نداری پس حتمن پسره!!! همینطوری حرف می زدیم که یهو دیدم امیر یه ابرو بالا،یه ابرو پایین واستاده جلوی در. نگو نیم ساعته وسیله می خواد و هیچکس نیست بهش وسیله بده چون همه در حال حدس زدن جنسیت بچه هستن! بعد که گفت چطوره اینجا رو تعطیل کنم و بجاش سونوگرافی باز کنم ،همه زدن زیر خنده :b حالا من هی بگم بابا ما نمی دونیم دختره یا پسر.

برچسب: دختر یا پسر بودن جنین,دختر یا پسر,دختر یا پسر شدن بچه,دختر یا پسر می خواهید؟,دختر یا پسر شدن جنین,دختر یا پسر شدن,دختر یا پسر دار شدن,دختر یا پسر بودن,دختر يا پسر بودن بچه,دختر يا پسر شدن جنين, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 23:49

به نظرم هیچی توی بارداری سخت تر از رژیمش نیست. اینکه مجبور باشی دور پفک دوست داشتنیت رو خط بکشی. قهوه و نسکافه رو بخاطر کافئینش ترک کنی. خیار رو بدون نمک بخوری. و شیرینیییییی، این عزیزترین دشمن من! که حتی باوجود دیابت بارداری،بازم برام عزیزه!!

برچسب: دنیای این روزای من 320, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 5:31

با همه ی علاقه و عشقی که به جوجه ی عزیزم دارم، خودم رو هم دوست دارم و بی تعارف بعضی وقتا دلم واسه خودم و زندگی قبل بارداری تنگ می شه. مثلن همین که شبها مجبورم به پهلو بخوابم. نمی تونم طاق باز بخوابم یا روی شکم دراز بکشم. با اینکه قبلن اصلن علاقه یی به رو شکم خوابیدن نداشتم اما الان خیلی دلم می خواد :| یا مثلن با اینکه سعی می کنم شیک بپوشم و از ریخت نیفتم اما بعضی وقتا از لباس هام کلافه می شم و مجبورم تیپ خنده دار بزنم. مثلن شلوارهای کشی بپوشم . دروغ چرا! دلم واقعن برای سایز قبلیم تنگ شده. برای شکم صاف اون روزهام و شلوارهای سی و چهار، سی و شیشی که می پوشیدم. دی

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 13:12

توی این مدت کتابهای روانشناسی زیادی درباره ی تربیت بچه و نحوه ی بزرگ کردنش خوندم. اما عمیقن و شدیدن با این نوشته ی امیر موافقم. تنها چیزی که برای بچه مون می خوام اینه که به لطف خدا انسان آگاهی بار بیاد. با هر شکل و قیافه و علاقه مندی و درجه تحرکی.

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 14:54

می تپد دل در برم می تپد دل در برم می تپد دل در برم با شنیدن هر تپش قلبش من فقط به این شعر فکر میکردم . به این فکر میکردم که صدای قلبش واقعن شبیه صدای قلبِ یه جوجهی خیلی کوچولوئه. یه جوجهی هیجانزده که داره آب بازی میکنه . بعد حتی به این فکر کردم که چقدر عجیبه آدم دو تا قلب داشته باشه. یکی توی سینه و یکی توی شکم ! بعد فکر کردم چقدر قلبِ سینهم ، نسبت به اون یکی قلبم، پیر و سالخوردهس. بعد دلم برای بچهم سوخت. برای این همه عجلهش برای تپیدن و زندگی .

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 22:54

دیروز امتحان بورد برگزار شد و من الان احساس آدمی رو دارم که بلاتکلیفه و روزی ده بار جدول تقسیم طرح رو چک می کنه!!! فردا هم امیر امتحان شفاهی داره. راستش انقدر که برای امتحان اون استرس دارم برای خودم ندارم. نتیجه ی این همه سختی و استرس، آخرش قراره چی بشه خدا می دونه. خدا چقدر باید این روزها به دعاهای من گوش بده و بیشتر کمک مون کنه. بهترین تفریح این روزهامون دیدن تکون های شدید شده ی جوجه ست که وقت و بی وقت دوست داره قل بخوره و غم های دلم رو با دستهای کوچولوش پاک کنه. امروز بهش گفتم عزیزکم، تو اونجا توی دل منی. مراقب همه چی باش ! اینطوری مثه وقت هایی که یه کاری ر

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 22:54

متاسفانه بعضی از هموطن هامون یه سری عادت های به ظاهر کوچیک اما ناپسندی دارن که انگار تبدیل به فرهنگ شده و ازشون جدا نمی شه ! امروز داشتم از میزهای اردور سالاد می کشیدم که چون سس نباید بخورم بشقاب رو دادم دست امیر و اونم رفت سمت شیشه هایی که آبلیمو بود و سرکه و روغن زیتون و... ازم پرسید چی برات بریزم که گفتم:روغن زیتون فقط! همون موقع یه خانم ایرانی اومد و خیلی نخود هر آش وارانه گفت: اون روغن زیتون نیست. امیر بهش گفت که دیروز هم ازش خورده و روغن زیتونه. یهو با حالت تهاجمی برگشت به امیر گفت :ولی اصلن خوشمزه نیست!!! و من رو به فکر انداخت که اگه این خانمه یه خانم خا

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 22:54

به امیر می گم:بچه به این گُلی دیده بودی؟؟ آخه حس همکاری تا کجا؟D: جوجه کوچولوی ما... ممنون که تا آخر سفر با ما همکاری کردی. انصافن که حس همکاریت ما رو شرمنده کرد^_^ اول این رو بگم که دلیل سفر ما خرید سیسمونی نبود. هدفمون این بود که چندروز بریم سفر و بگردیم و خوش بگذرونیم. ولی از لحظه ای که اعلام کردیم می خوایم بریم امارات همه ی فک و فامیل و دوستامون گفتن می خواید برید اونجا سیسمونی بخرید؟ حتی توی فرودگاه، لابی هتل ، ساحل ، رستوران... هرکی ما رو می دید ،یه لبخند به شکم گردالی من می زد و می گفت اومدین اینجا سیسمونی بخرید؟ خلاصه انقدر همه گفتن که خودمونم امر به

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 22:54

صفحه بندی